تبليغاتX
Only God
Only God

کودک فال فروش را گفتند:چه میکنی؟گفت:به آنانی که در دیروز خود مانده اند،فردا را میفروشم

خندیدن هیچ
لبخند هم به فراموشی سپرده‌ام

لبخندم را می‌خواهند!

به التماس حتي...

بهانه می‌آورم ...
چهره‌ام با لبخند، زشت می‌شود

صدای ِ خنده‌ام، دلنشین نیست!


عماد جان دوست دارم



نوشته شده در 90/10/01ساعت 20:48 توسط Erfan|

                                    دنیا کوچکتر از آن است

                              که گم شده ای را در آن یافته باشی

                                    هیچ کس اینجا گم نمی شود

                               آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

                                       چمدانشان را می بندند

                                        و ناپدید می شوند

                                              یکی درمه

                                            یکی در غبار

                                            یکی در باران

                                              یکی در باد

                                     و بی رحم ترینشان در برف

                                        آنچه به جا می ماند

                                           رد پائی است

                            و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

                                         مثل نسیم سحر

                                        پرده های اتاقت را

نوشته شده در 90/10/01ساعت 20:24 توسط Erfan|

۲۴ ساعت زندگی یک پسر بالا شهری :

8صبح: تو رخت خواب….. 

  
9 صبح: یکم وول میخوره  یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب اومده زحمت در آوردنشم نکشیده….


 

8 صبح: تو رخت خواب….. 

  

9 صبح: یکم وول میخوره  یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب اومده زحمت در آوردنشم نکشیده…. 

  

10 صبح: مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه(الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!) 

  

11 صبح: از جا میپره سمت دستشویی………….(اگه نه که باز خوابه) 

  

12 صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه ?? تا میس کال  ??? تا اس ام اس سرش گیج میره سونیا - رزا- سارا-بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و………اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه حله!

 

میشه یه ساعت دیگه هم خوابید!

 

1ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم  بابک جان بیدار شو مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ….بابک جاااااان عللللللللللللی (پتو رو میکشه)….ا…مامان!! بزار بخوابم  پاشو دیگه پرتش میکنه 

  

2 ظهر:  ماماااااااااااااان …..ناهار 

  

3 ظهر: مامااااان جورابام کو؟ 

 

4عصر: مامااااااااااان ….سوییچ؟؟ 

  

5 عصر: اولین اتو…(مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن) 

  

6 عصر: به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده نه برای دید زنی چشم ها مثل چراغ پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه یک پسر ?? ساله بیاد بیرون از کلاس خواهر پشت کنکوریشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطه تو هم این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسم به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..(داداش آخه اون که خونه اش ?ساعت با ما فاصله است….امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادر ضون بیچاره کمک و امداد…) 

  

7 عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی؟ تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟

(زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی بابک آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه ….)با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه … 

  

8 غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق ….چه زود دیر می شود….!!! 

  

9 شب: آقا این خانم برسونین به این آدرس با آژانس خواهرو پیچوند….. 

 

10شب: یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه حیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه… 

۵ صبح: مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت …. چقدر برای پایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر شب تحقیق!!!

نوشته شده در 90/09/29ساعت 18:53 توسط Erfan|

دماغ عمل نکرده (شعر طنز)

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 90/09/28ساعت 21:26 توسط Erfan|



:ادامه مطلب:
نوشته شده در 90/09/27ساعت 23:53 توسط Erfan|



:ادامه مطلب:
نوشته شده در 90/09/27ساعت 23:52 توسط Erfan|

نوشته شده در 90/10/18ساعت 14:27 توسط Erfan|

اگر گفتید متوسط میزانی که یک خانوم در طول عمرش روژلب میخوره!! چقدره؟ دو کیلوگرم یک زن در کل زندگی اش دو کیلو روژلب میخوره و این روژلب حاوی 300 گرم سرب میباشد که 68 درصد میزان سرطان را در خانومها افزایش میدهد. اما این مهم نیست کاش موضوع به همین جا ختم میشد.... اما عمق فاجعه اینجاست که : . . . . . مردها هم در طول عمرشون همین حدود رژ لب کوفت می کنن!
نوشته شده در 90/10/16ساعت 22:47 توسط Erfan|

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

 

نوشته شده در 90/10/15ساعت 15:41 توسط Erfan|

از چي بگم
از دلي که فقط اسمش دله
يا عمري که نصفش اشکه نصفش گله
يا از روح توي زندون که جسمش وله
آدم مجبوره که با شرايط وفقش بده
از چي بگم
بگو از يک روح زخمي
که بايد يک تنه بره توي قلب کوه سختي
ولي قسم به خدا  قسم به روح تختي
که من بدون ترس ميرم به سوي تقدير
خيلي خشنه زندگي ولي من حوصله کردم
توو فشن زندگي من يه مدل دردم
ولي دفتر گذشته هامو ذره ذره کردم
و اومدم جلو که پي دردسر بگردم
از چي بگم.....
   ازچي بگم.....

نوشته شده در 90/10/15ساعت 15:12 توسط Erfan|

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 90/10/12ساعت 23:33 توسط Erfan|

اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟

         رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

               اجازه هست كه قلـبمو برات چراغونی كنم؟

پیش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربونی كنم؟

        اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟

               روزی هزار و صـد دفه بگم كه میمیرم برات؟

اجازه میدی كه بـگم حرف ترانه هام تویی؟

        دلیل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تویی؟

               اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟

تو رویاهــای صورتیم، خودم رو با تو ببینم؟

      اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟

            بگم می خـــوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟

اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟

      چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره

            اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟

پیش زمین و آسمــون واسه تو دس تكون بدم؟

      اجازه میدی كه فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟

           هر چی كه عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟

اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟

    هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟

       اجازه هست ؟ بگو كه هست ، من همشو دارم میگم

با تو به آسمون میرم ،با تـــــــــــــو یه آدم دیگم

    اجازه میدی كه بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟

         من از تو خواهش می كنم كه زیر وعـــده هات نزن

اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو

             خنده من خنـــــــده تو ،شكست من شكست تـو

نوشته شده در 90/10/07ساعت 20:7 توسط Erfan|

    متن جالب یک کارت عروسی

خواهشا از دست ندين...!!!!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 90/10/06ساعت 10:0 توسط Erfan|

امشب دلم گرفته است
 
می خواهم از گرفته های دلم برایت بگویم
 
از ابرهای تیره ای که با نسیم خیانت به آسمان دلم آوردی
 
می خواهم گریه کنم اما نمی توانم …
 
می خواهم تو را به یاد بیاورم …
 
و با نگاه چشمان تو تا به صبح مژه بر هم نزنم
 
اما افسوس … گذشت دقایق چهره ات را از یاد من برده اند ! …
 
می خواهم اولین ساعتی که نگاهم کردی رو
 
به یاد بیاورم … اما افسوس …
 
آخرین نگاه تلخ و سرد تو نمی گذارد ! …
 
می خواهم اولین دقایق با تو بودن را
 
به یاد بیاورم … اما افسوس …
 
می خواهم از گرفته های دلم برایت بگویم اما نه! دلم نمی آید ….

http://image.royalfun.net/images/hc60rbr5fw1xzqmusz.jpg

نوشته شده در 90/10/06ساعت 9:53 توسط Erfan|

Image Hosted by Free Picture Hosting at <A href="http://www.iranxm.com

 

چه زیباست بخاطر تو زیستن


وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن


و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن


برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن


ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است


بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست


ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست


و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد

نوشته شده در 90/09/30ساعت 18:46 توسط Erfan|

 

بی تو دلم می‌گیـــــــرد

 

و با خودم می‌گویـــــــم

 

کاش آن یک بار که دیدمــــــت

 

گفتــــه بودمـــــــ


 

که بی تو گاه دلـــــم می‌گیــــــرد

 

که بی تو گاه زندگــــــــی سخت می‌شــــــود

 

که بــی تو گاه هــــــوای بودنت دیوانه‌ام مــی‌کنــ-د


اما نمی‌گفتــــــم

 

که این «گــــاه» هــــــا

 

گهــــــگــــــاه

 

تمــــــامِ روز و شــــــب من می‌شـــــــوند

 

آن وقت بغض راه گلویــــــم را می‌گیــــرد

 

درســــــت مثل همیـــــن روزهــــــا . . .

 




اگر قرار باشد بین عشق تو و نفس کشیدن یکی را انتخاب کنم ،

 

ترجیح می دهم تنها یک نفس داشته باشم

 

و با آن بگویم

 

دوستت دارم ...


 

نوشته شده در 90/09/29ساعت 20:50 توسط Erfan|


آخرين مطالب
» تقدیم به بهترین دوستم که یادش همیشه زنده است
» تقدیم ب ...
» ۲۴ساعت اززندگی یک پسربالاشهری!!
» دمـــاغ عمل نکرده!!!
» سوالهاي بي جواب
» پیدا کردن شوهر!!!
» پــــ نه پــــ !!!
» رژلب و مشکلاتش
» داستان...
» ازچـــی بگم...

Design By : Pichak